آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

347.ببعی میگه

ببعی میگه بع بع  ا ا نه نه ! اا بع بع !!! بچه م شعر میخونه :* امروز رفتیم مهد ... کلی شاد شد دخترکم ... چندین روزه همش سراغ خاله و نینیا رو میگیره . خاله شم عوض شده ... خاله نفیسه !شب هی میگفت بریم خاله عفیسه ! من فک کردم عفیفه رو میخواد :) بعد فهمیدم نه نفیسه میگه :* پیرهن پوشیدم امیتیس هی میاد دست میکشه بهش میگه عدوسی :* دیشب خونه ی خاله سمیه گل بود امیتیس میگه این چیه ؟ میگه گل ... مثل تو که گلی . میگه مانان گله    ...
26 مهر 1393

346. ما برگشتیم :)

چهارشنبه ساعت 15:15 بلیط داشتیم که نیم ساعت تاخیر داشت . ناهار رفتیم با آرش اینا تو فرودگاه یه اسپاگتی بسی خوشمزه خوردیم ... بعد اونا رفتن و ما رفتیم از بازرسی رد شیم ... مرتضی وسایل رو چید توی اون ظرفها که از زیر دستگاه رد بشه ... من کیفم رو گذاشتم توش یهو چپه شد تو سطل ... وسایل رو جمع کردیم و رد شدیم که مرتضی گفت گوشیم نیست ! آقاهه مهربون کلی برامون گشت ... دوباره همه ی ساکها رو از زیر دستگاه رد کرد ... بعد گوشیشو اورد زنگ زد به گوشیش ... بعد زنگ زدیم به ارش که ببینیم پیش اونه ... دیگه داشتیم ناامید میشدیم از پیدا کردنش که یهو مرتضی گفت احتمالا تو سطل اشغاله ! انقدر استرس داشتیم اصلا ذهنمون یاری نمیکرد ... خلاصه یافتیمش :)  بعد تو ...
26 مهر 1393

345.مکالمه پدر و دختر

بابا برد دستاشو شست و آب پاشید به لباس امیتیس ! آمیتیس :خیس شد ! آره بابا کم خیس شده اشکال نداره ! -عبض کن ! نمیخواد ! -سرده هوا    به لءو با جدیت میگه لیو ! دهن این گربه رو سرویس کرده ... فک کنم الان لءو داره دعا میکنه ما زودتر بریم      ...
19 مهر 1393

344. تیدیکید !

لیوان آب از دستش افتاد و با گریه میگه تیدیکید !  عاشق حروف انگلیسی رو لباسشه ... با گریه میخواد که لباس "ای" دار تنش کنم ... دیشب لباسش رو درنمیاورد تا لباس خوابش رو بپوسه و مجبور شدم روی اون تنش کنم ! هر چند دقیقه هم دکمه هاش رو باز میکرد و هرهر به ریش من میخندید :) امروز پیاده رفتیم تا لب دریاچه ... یعنی یه دونه آدمم ندیدیم ! خیلی باصفا بود و شدید حس شمال میده بهم ولی شمال آزاد و کسی به کسی کار ندار !  ...
18 مهر 1393

343. بگل مامان

صبح خیلی عصبیم کردی دعوات کردم ... بعد اومده بودی پایین پام گریه میکردی و میگفتی بگل مانان :* دورت بگردم عسللل که حتی وقتی ناراحتم ازت هم به من پناه میاری :) دو شبه پیشت میخوابم تا بخوابی ... خیلییییی حرف میزنی و کل این پروسه بین 1 تا 2 ساعت طول میکشه ولی راضیم اینجوری باشه تا روی پا بذارمت :) بعد اذیتم میکردی میگم میرما ! میگی بابا میاد  بلند شدی دکمه ی لباس خوابت باز شد برگشتی میگی تیگیگید    ...
15 مهر 1393

342. ناناسی

ناناسی یعنی نقاشی ! اونروز دولا شده بودم داشتم زمین رو جارو شارژی میکشیدم دویده اومده روم نشسته میگه سبار مامان ! بیرون میریم همه ش بگل مامان ! به سشوار میگه سوسوا  به مربا میگه دابادا! به ماکارونی میگه ماگانی  راستی هفته ی پیش برای اولین بار رفتی استخر ... فک کن بعد از اینهمه وقت که از زندگیت میگذره اولین استخرت باید تو ژنو باشه :) راستی نه گفتن یاد گرفتی ! هرچی بهت میگیم خیلی قاطع میگی نه ! آهان خیلی بامزه در شرایط درست برمیگردی میگی تیگیگیدددد یعنی ترکید ! مثلا یه ظرف میفته زمین میگی تیگیگید ! وقتی میخوام بخوابونمت سعی میکنی تا جایی که جان در بدن داری حرف بزنی :دی  بعد خودمو به خواب میزنم تو برام اعضای صور...
13 مهر 1393

341.این روزها

این روزهای ما روزای جالبیه ... از صبح بیرونیم تا 3 و 4 ... بعد که باران میاد کل کل بین این دو تا رو داریم تا زمان خواب . باران بسی لجبازی میکنه و حرص میده ... آمیتیس هم همشششش دنبالشه ... خلاصه که حسابی اذیتمون کردن این فینگیلیا . آمیتیس حرف زدنش خیلی بهتر شده ولی باران حرف زدنش داره پسرفت میکنه چون میخواد ادای امیتیس رو دربیاره :) هر کاری یکیشون میکنه اون یکی هم باید بکنه ... دیروز باران میخواست بره دستشویی عجله ای یه دمپاییشو در آورد و با یه دمپایی مونده بود ... من ندیدم این مسءله دو ... فقط دیدم امیتیس یه دمپایی پاشه و دنبالش میکردم که پاش کنم و اونم جیغ میزد که نمیخواد ! بعدا دلیلشو فهمیدم :) دیروز با هم خوب بودن ... استثناءا بغل هم ...
8 مهر 1393
1